![]() |
گنگ خواب دیده |
![]() |
| ادبیات ( شعر داستان ) |
|
یه کار جدید که میتونم بگم دوستش دارم :
|
|
...
نه ... آنقدرها هم نزدیک نبودیم . هی قصه های سبز گفتیم و هی پرچمهای سرخ کشیدیم ، جهان را با چشمهایی که ندیدند ، دیدیم و از عشقهایی که نتوانستیم بسازیم گریختیم و پیاده ماندیم . *** حالا همه زومهای جهان هم ما را به خودمان باز نمیرسانند .
*** فقط ، میدانم : کلید پایان را از آغاز زده بودند . |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:37 توسط بابک جعفریان |
|
|
باز ما اومديم حرفمونو بزنيم اين بلاگفا گير داد به عنوان !!!!
|
|
پايان اين همه بيهودگي نبودي
و قصه هنوز پايان نگرفته .
من و بن بست دستها و سينه ات ... تو و تمام حس مسموم زيستن .
و ما هميشه توي قصه هاي مرده ايم : به خودمان دستبند مي زنيم كه ناگهان در نگاهي نقشي نكاريم ، و روزها سرود آزادي و عشق مي خوانيم !!
سياهتر بنويس ، تا صبح هيچ وقت دير نمي شود ... اين همه تنهائيست .
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:58 توسط بابک جعفریان |
|
|
فقط مانده ایم با خویش ...
|
|
به روزگار باغبانی تیغها و تبرها
از خودم شروع میکنم که هر نفس به هر چه آه و هرچه لبخند دل سپردم ، به ویرانه های خاک سیاه و نابارور سرزمینی که مردمانش به لقمه نان خشکیده ای لبخند میزنند و به رویش هرزه علفی دلی میربایند.
با شما زیستم که عشقتان سور ابلیس است بر گورستان عاطفه ها . این همه را پذیرفتم ، تنها به جبر عقربه ها و نام خاکی که بر آن میخشکم . فقط ... دریغا فردایی را که شما به عشق خویش تصویر میکنید ... دریغ . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:59 توسط بابک جعفریان |
|
|
یه کار قدیمی ...
|
|
بغضهای نترکیده قورت میدهیم ،
در بی پایانی سکوت هر روزمان ، که گریه خود انگار برای دیگران آفریده شده . هجی میکنیم حرفهای ناگفته را در خویش که امیدی به همزبانیمان نیست ، در سرزمین مردهای معلق . تا صبح فردا ... |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 23:32 توسط بابک جعفریان |
|
|
با یادی از خودم :
|
|
...
و بزرگترین فاجعه جهان دقیقا همان لحظه ایست که صدایت نمیوزد توی شالیزار . این تمام دغدغه مردی است ، که همیشه توی دلش باد می آمد
و آخر هر فصل دلش برای لباسهایش تنگ میشود . |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 21:7 توسط بابک جعفریان |
|
|
انگار اینجوری بهتره : !!!!!!
|
|
سر به زیر نشسته ام ، تنها ، روی زمین سیاه سرد
این عروسک خیمه شب بازی هم که بی لرزش دستانت از بند دار جان نمیگیرد ...
بیدار شو : از بلندای پنجره ات دستهایت را برایم تکان بده . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:32 توسط بابک جعفریان |
|
|
فقط برای خالی نبودن عریضه
|
|
از هر طرف که میروم به خودم میرسم .
*** این عروسک هم که بی لرزش دستانت جان نمیگیرد . *** بیدار شو ... از کنار پنجره دستهایت را برایم تکان بده . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:28 توسط بابک جعفریان |
|
|
انگار همچنان تعطیلات ادامه دارد و من هم تعطیلم ...
به قول رفیقمون : تا اطلاع ثانوی ... |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:54 توسط بابک جعفریان |
|
|
این شعر عنوان ندارد ...
|
|
گریه نکن ،
که خنده های من ، همه هق هقِ تمسخرند بر گذار تلخ لحظه هایی که میروند وبه همه چیز میرسند ، الّا تو . *** میخندی : و گردش عقربه ها ناقوسِ مرگی است که نفس نفس نزدیکتر میشود ... این نبض زندگی من است ، ... و طپشِ نامفهومِ واژۀ فردا در دهلیزهای تو در توی این دو سکانس ، چه میتواند باشد : جز چرخشِ بی تعبیرِ خونی که هر روز سیاهتر می شود درپیچ پیچِ بی اعتمادِ رگهایِ خشکِ تنهایی ... تنهایی... تنهایی ... . *** شتاب کن ، حضورت عقربه ها را مجاب میکند .
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:34 توسط بابک جعفریان |
|
|
برای زنی که بیقراری لبهام را همیشه تنهانگاهی خاموش پاسخ میدهد ،از جنس بغضهای خودم
|
|
...
و چشمهات ، دریچه ای شد مرا از این جهنم تاریک به تماشای بهشتی که هرگز دریش نبوده . *** بودنت حجت زیبائی جهان ، و بدینسان ظرافت حضورت در قالب زنی خاموش ، تنها موجودیت در خور شکر خدائی است که مرا فریادی آفرید، در این دوزخ سرد . *** تمام خودم را به تو میدهم ... چشمها و دستت را به من بده تا باقیمانده این زمستان را در خواب دیروزهای بی تو نمانم. *** فقط ... مانده ام ... فردا دوستترت داشته ام یا دیروز ؟؟؟!!! ...
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 21:37 توسط بابک جعفریان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من گنگ خوابدیده و عالم تمام ، کر
من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش ... |
|
RSS
|